اسكندر بيگ تركمان
554
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
و اركان دولت بود . بالجمله چون عبدالله خان در آن بيمارى از صحت خود مأيوس گشته بود از غايت اشفاق و التفاتى كه بمير قلبابا داشت و ميدانست كه عداوت عبد المؤمن خان با او در چه مرتبه است رخصت انصراف به او ارزانى داشت و گفت تا هنوز قطع رشته حيات من نشده روانه شده خود را بقلعهء هرات رسان كه از آسيب عبدالمؤمن خان ايمن گردى و در آنجا بهر چه مصلحت دانى چنان كن مشار اليه از خدمت پادشاه مرخص گشته اظهار كرد كه خان مرا بخدمتى مأمور ساخته و با پسران و ملازمان كه همراه داشت سوار شد كه روانه شود محمد باقى اتاليق ديوان بيگى كه از قضيه آگاه بود بمظنهء آنكه مبادا عبدالمؤمن خان برفتن مير قلبابا او را مؤاخذه نمايد در مقام ممانعت درآمد مير قلبابا چون ديد كه در اينوقت كه مردم از حيات خان مأيوس شدهاند ستيزه با او نميتواند كرد اول به خدمت خان رفت كه از او استعانت جويد چون بر سر بالين خان [ 380 ] آمد حال او را دگرگون يافت و مشاهده نمود كه اطبا دست از معالجه داشتهاند و او را شعورى نمانده بالضروره با محمد باقى اتاليق ملايمت آغاز نهاده و بچرب زبانى و سخنان عاقلانه او را از فوت عبدالله خان پادشاه ماوراء النهر ممانعت باز آورده خاطر نشان او كرد كه صلاح ما و تو هر دو در رفتن منست چه عبدالمؤمن خان همچنانكه به من بىالتفاتست با تو هم هست ما را هر دو گريبان بدست او دادن از عقل دور است و تا من در قلعهء هرات باشم ما فى الضمير خود را نسبت به تو و هيچيك از دولتخواهان عبداللّه خان بظهور نميتواند آورد و چون اين معنى در عالم معامله دانى راه به جائى داشت محمد باقى ديوان بيگى برفتن او راضى شده با يكديگر عهد و شرطى چند كرده بيرون آمده سوار شد و در وقت رفتن او عبداللّه خان وديعت حيات بمتقاضى اجل سپرده بود اما او در بيرون اظهار آن به كسى نكرد و از ملازمان او احدى خبر نداشت اما از غايت اعتماديكه مولانا قرا كه از امراى تابين مير قلبابا و تربيت يافتگان او بود داشت فوت خان را با او در ميان نهاده بود چون بكنار رود جيحون رسيده لحظهء به جهت آوردن كشتيها توقف نمودند دو سه كس از كشتيبانان برو سلام كرده تفحص احوال خان كردند مير قلبابا بىاختيار شروع در گريه كرد و حقيقت حال بر همه كس ظاهر شد مولانا قرا با بعضى ملازمان ديگر مواضعه نموده گفت كه اين مرد از پادشاه ميگريزد و بميان قزلباش يا چغتاى خواهد رفت ما با او بكجا ميرويم در وقتى كه مير قلبابا خواست بكشتى درآيد مولانا قرا گفت كه عبداللّه خان از عالم رفته و حالا پادشاه اوزبك عبدالمؤمن خان پسر اوست شما تا او را ملازمت نكنيد و از جانب او بحكومت هرات منصوب نشويد و منشور او در دست نداشته باشيد شما را در قلعهء هرات نخواهند گذاشت اولى اينست كه بر سمت راه بلخ روانه شده بكورنش پادشاه مشرف شويم مير قلبابا خواست كه بسخنان معقول خاطر نشان او نمايد كه درينوقت ديدن او مصلحت نيست معلوم كرد كه جميع ملازمان با يكديگر اتفاق كرده همين سخن ميگويند مولانا قرا صريحا گفت كه اگر شما خلاف اين راى خواهيد كرد اين جماعت شما را گرفته محبوس به خدمت خان خواهند برد مير قلبابا غلوى مردم در اينباب ديده هر چند دست و پا زد فايده نكرد و آن جماعت او را برفتن مجبور ساخته روى بدرگاه عبدالمؤمن نهادند و مير قلبابا بالضروره قطع نظر از ملك و مال بلكه حيات كرده محبوس - وار روانهء آن صوب شد و در وقتى كه عبدالمؤمن خان از بلخ بيرون آمده روانهء سمرقند بود مير قلبابا را بردند و او در اوان حال از آمدن مشار اليه اظهار بشاشت و خرمى كرده انواع التفات كرد و مير -